تبليغاتX
تو یه تعریف زلالی مث دریا...
آشنایی با هنرمندان و هنردوستان
همه چی آرومه من چقدر خوشحالم  !!!! 
 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 20:34  توسط فرهاد پاکنیا  | 

سرعتشو كم كرد و كشید كنارِ خیابون
شیشه رو داد پائین گفت : یه شب 60 تومن
نگاه كرد ، دید خواهرشه


+ نوشته شده در  جمعه 22 اردیبهشت1391ساعت 20:17  توسط فرهاد پاکنیا  | 

 و برای ابراز عشق و علاقه به مادرتون  منتظر یک روز خاص نباشید ...

تا اطلاع ثانوی : هر روز ، روز مادره 

 
مادر:
کاشکی می شد بهت بگم

چقدر صدات و دوست دارم

لالایی هات و دوست دارم

بغض صدات و دوست دارم
 
 
 
 
«مادر شاهکار طبیعت است»
 
 
«روزت مبارک »
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 23:53  توسط فرهاد پاکنیا  | 

گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی بکشی

 

نه برای اینکه دیگران را از خود دور کنی

 

بلکه برای اینکه ببینی،

 

برای چه کسانی اهمیت داری

 

که این "دیوار" را بشکنند...!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1391ساعت 17:50  توسط فرهاد پاکنیا  | 

 

صبر کن سهراب .....

قایقت جا دارد؟

من هم از همهمه داغ زمین بی زارم.....

تو کجایی سهراب...

آب را گل کردند

چشمها را بستند

و چه با دل کردند

صبر کن سهراب...

قایقت جا دارد؟

منم از اهل زمین

بیزارم....

+ نوشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 21:7  توسط فرهاد پاکنیا  | 

سلام به دوست عزیز و مهربانم جناب اقای فلاحی اصل  عزیز وتشکر ازلطفی که 

 به بندی حقیر دارین من 

 

 ادرسی ازشما نداشتم خوشحال میشم ادرس یا شماری خودتونوبرام 

 بنویسید بی صبرانه منتظرم...

+ نوشته شده در  جمعه 1 اردیبهشت1391ساعت 13:39  توسط فرهاد پاکنیا  | 

بی خودی پرسه زدیم.. ..صبح مان شب بشود

بی خودی حرص زدیم.. ..سهم مان کم نشود

ما خدا را با خود.. ..سر دعوا بردیم.. ..و قسمها خوردیم

ما به هم بد کردیم.. ..ما به هم بد گفتیم

ما حقیقتها را.. ..زیر پا له کردیم

و چقدر حظ بردیم.. ..که زرنگی کردیم

روی هر حادثه ای.. ..حرفی از پول زدیم

از شما می پرسم:


.. ..ما که را گول زدیم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 فروردین1391ساعت 10:55  توسط فرهاد پاکنیا  | 

اسامي فيلمسازان راه يافته به بخش مسابقه داستاني افلاك اعلام شد.

به گزارش روابط عمومي انجمن سينماي جوانان از مجموع 274 فيلم رسيده به بخش مسابقه جشنواره افلاك ، با نظر هيئت انتخاب و داوري شامل آقايان حسن نجاريان، مسعود اطيابي و ماني ميرصادقي 32 فيلم به بخش مسابقه داستاني چهل و هفتمين جشنواره منطقه‌اي سينماي جوان راه يافت.

در ادامه اسامي آثار به شرح ذيل اعلام شده است: «براي او» ساخته مرتضي سبز قبا از دزفول، «آمين» ساخته ناصر ناصرپور از خرم‌آباد، «لنگه كفش» ساخته محمد مهدي حاجت‌پور از همدان، «يك استكان زندگي» ساخته منصور گل گلي از آبادان، «پاياني بر هبوط » ساخته ميلاد حسيني ازكرمانشاه،«سايه‌اي براي پدر» ساخته فرزاد مرادي از سنندج، «دختر آدم» ساخته آكو زند كريمي از سنندج، «كلاس پنجم ب» ساخته ميرعباس خسروي‌نژاد از خرم آباد، «روسري گلدار» ساخته اكبر تراب‌پور از همدان،«بادكنك من» ساخته  فرهادپاكنيا ازخرم آباد «محدوده» ساخته سينا بحيرايي از نهاوند، «بهانه» ساخته رضا يوسفي از بروجرد، «ايرمان» ساخته مصطفي بسيج از كرمانشاه، «صداي مرد» ساخته‌ي هيوا (اسعد) صوفيه از سنندج، «كوهستان» ساخته حامد حيدري ذاكر از كرمانشاه، «پرسه در رويا» ساخته شاهين شيرخاني از همدان، «كودكي» ساخته امين لطفي از همدان، «ژيوار» ساخته ميلاد اسكندري از اراك، «آخر خط» ساخته حسين عسگريان از بروجرد ، «روژمير» ساخته ارسطو مفاخري از سنندج، «فرشته‌هاي كبود» ساخته سيده فريبا معيري از خرم آباد، « گداي خفته» ساخته محسن آزادي از خرم آباد، « پرواز ترانه‌ها» ساخته رسول پورمرادي از اسلام آباد غرب ، «صفر سرباز» ساخته ابوالفضل كرديزاده از اهواز، «باراني كه از آسمان مي‌آيد» ساخته سعيد شاه حسيني از اراك، «هواي آزاد» ساخته سيد متين صالحي از اراك، «سمفوني زنگ‌ها» ساخته ليلا باغ پيرا از سنندج، «سال نو مبارك و دستان» ساخته‌ي الهام رحيم زاده از خرم آباد، «يال كاغذي» ساخته محمدرضا حافظي از خرم‌آباد و «آخرين روز نگهباني» ساخته‌ي آذر منصوري از سنندج. چهل وهفتمين جشنواره منطقه‌اي سينماي جوان از 12 تا 14 ارديبهشت ماه سال جاري با ميزباني استان لرستان - خرم آباد توسط اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي استان لرستان و انجمن سينماي جوانان ايران با حضور استانهاي خوزستان، لرستان، كرمانشاه، مركزي، كردستان، ايلام و همدان در خرم آباد برگزار مي‌شود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1391ساعت 19:52  توسط فرهاد پاکنیا  | 

تساوی

معلم پای تخته داد میزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی اخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم میکردند

و ان یکی در گوشه دیگر «جوانان» را ورق میزد

برای اینکه بی خود های و هو میکرد و با آن شور بی پایان

تساوی های جبری را نشان میداد

با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین بنوشت:

«یک با یک برابر هست»

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یک نفر باید به پا خیزد...

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است!

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید اگر یک فرد انسان

واحد یک بود ایا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت!

معلم خشمگین فریاد زد:

آری برابر بود.

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

انکه زور و زر به دامن داشت بالا بود

انکه قلب پاک و دستی فاقد زر داشت

پایین بود؟

اگر یک فرد انسان

واحد یک بود انکه صورت نقره گون

چون قرص مه میداشت

بالا بود؟

و ان سیه چرده که مینالید پایین بود؟

اگر یک فرد انسان

واحد یک بود

این تساوی زیر و رو میشد!

حال میپرسم

یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفتخواران

از کجا اماده میگردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟

یا که زیر ضربت شلاق له میگشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست....

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 فروردین1391ساعت 19:16  توسط فرهاد پاکنیا  | 

جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید. چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند. دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و.... پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت. میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد. این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت. آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد. میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت. عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت. زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند. میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت. پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند. سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود. او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود. دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند. او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید. موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : "آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان". سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد. میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم . هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت. بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد
+ نوشته شده در  جمعه 18 فروردین1391ساعت 18:39  توسط فرهاد پاکنیا  | 

میمون ها و کلاه فروش

کلاه فروشی روزی از جنگلی میگذشت.تصمیم گرفت زیر درخت مدتی استراحت کند.لذا کلاه ها را کنار گذاشت و خوابید.وقتی بیدار شد متوجه شد که کلاه ها نیست.

بالای سرش را نگاه کرد.تعدادی میمون را دید که کلاه ها را برداشته اند.

فکر کرد که چگونه کلاه ها را پس بگیرد.در حال فکر کردن سرش را خاراند و دید که میمون ها همین کار را کردند.او کلاه را از سرش برداشت و دید که میمون ها هم از او تقلید کردند.

به فکرش رسید که کلاه خود را روی زمین پرت کند.لذا این کار را کرد.میمون ها هم به طرف زمین کلاه ها را پرت کردند و او همه ی کلاه ها را جمع کرد و روانه ی شهر شد.

سالها بعد نوه ی او هم کلاه فروش شد.پدربزرگ این داستان را برای نوه اش تعریف کرد تاکید کرد که اگر چنین وضعی برایش پیش امد چگونه برخورد کند.

یک روز که از همان جنگل گذشت در زیر درختی استراحت کرد و همان قضیه برایش اتفاق افتاد.او شروع به خاراندن سرش کرد.میمون ها هم همان کار را کردند.او کلاهش را برداشت میمون ها هم همان کار را کردند.نهایتا کلاهش را بر روی زمین انداخت ولی میمون ها این کار را نکردند!

یکی از میمون ها از درخت پایین امد و کلاه را از روی زمین برداشت و در گوشی محکمی به او زد و گفت:فکر میکنی فقط تو پدر بزرگ داری؟!

+ نوشته شده در  شنبه 12 فروردین1391ساعت 21:27  توسط فرهاد پاکنیا  | 

نشاط انگیز و ماتم زایی ای عشق

نشاط انگیز و ماتم زایی ای عشق
عجب رسواگر و رسوایی ای عشق

اگر چنگ تو با جانی ستیزد
چنان افتد که هرگز برنخیزد

ترا یک فن نباشد ، ذوفنونی
بلای عقل و مبنای جنونی

تو « لیلی » را زخوبی طاق کردی
گلِ گلخانه ی آفاق کردی

اگر براو نمک دادی ، تو دادی
بدو خوی ملک دادی تو دادی

لبش گلرنگ اگر کردی تو کردی
دلش را سنگ اگر کردی تو کردی

به از « لیلی » فراوان بود در شهر
به نیروی تو شد جانانه ی دهر

تو « مجنون » را به شهر افسانه کردی
ز هجران زنی دیوانه کردی

تو او را ناله و اندوه دادی
ز محنت سر به دشت و کوه دادی

چه دلها کز تو چون دریای خون است
چه سرها کز تو صحرای جنون است

به « شیرین » دلستانی یاد دادی
وز آن « فرهاد » را بر باد دادی

سرو جان و دلش جای جنون شد
گران کوهی ، ز عشقش بیستون شد

ز « شیرین » تلخ کردی کام « فرهاد »
بلندآوازه کردی نام « فرهاد »

یکی را بر مراد دل رسانی
یکی را در غم هجران نشانی

یکی را همچو مشعل برفروزی
میان شعله ها جانش بسوزی


خوشا آنکس که جانش از تو سوزد
چو شمعی پای تا سر برفروزد

خوشا عشق و خوشا ناکامی عشق
خوشا رسوایی و بدنامی عشق

خوشا بر جان من ، هرشام و هر روز
همه دردو همه داغ و همه سوز

خوشا عاشق شدن ، اما جدایی
خوشا عشق و نوای بینوایی

خوشا در سوز عشقی سوختن ها
درون شعله اش افروختن ها

چو عاشق از نگارش کام گیرد
چراغ آرزوهایش بمیرد

اگر میداد « لیلی » کام « مجنون »
کجا افسانه میشد نام « مجنون » ؟

هزاران دل بحسرت خون شد از عشق
یکی دراین میان مجنون شد از عشق

در این آتش هر آنکس بیشتر سوخت
چراغش در جهان روشنتر افروخت

نوای عاشقان در بینواییست
دوام عاشقی ها در جداییست

سال نو مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 فروردین1391ساعت 18:22  توسط فرهاد پاکنیا  | 


«بادکنک من» در مرحله تدوین

فیلم داستانی «بادکنک من» به کارگردانی فرهاد پاک‌نیا از اعضای انجمن سینمای جوان ایران دفتر خرم‌آباد به مرحله تدوین رسید.

به گزارش روابط عمومی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی استان لرستان، با به پایان رسیدن تصویربرداری فیلم داستانی «بادکنک من»، این فیلم وارد مرحله تدوین شد. در این فیلم که با حمایت انجمن سینمای جوان ایران دفتر خرم‌آباد و به کارگردانی فرهاد پاک‌نیا برای دوازدهمین جشنواره منطقه ای سینمای جوان تولید گردیده است روشندل هنرمند حسین حسینی به همراه امیر فتح الهی بازی می‌کنند.

در «بادکنک من» نویسنده فیلمنامه غلامرضا مقدم، تصویربردار محمد حمیدانی، تدوین  .فرهاد پاک‌نیا . محمد حمیدانی .صدا بردار علی بهاروندی .تیتراژعماد راشد زاده عکاس مهدی ولیزاد.حمید پاکنیا کریم فاطمه حسینی و مجری طرح شرکت فیلمسازی افلاک فیلم خرم می‌باشند

+ نوشته شده در  شنبه 13 اسفند1390ساعت 12:0  توسط فرهاد پاکنیا  | 

برای تو چه فرق می کند که من...

                             تمام روزها و هفته ها دلم...

      تو مرا کجای روزهای رفته جا گذاشتی؟!

آه...

گرچه تو دگر نمی شوی مثل روزهای اولت

        گرچه رفته ای دگر

          من هنوز مانده ام

                              روی حرف آخرم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 12:43  توسط فرهاد پاکنیا  | 

کوچيک تر که بودم فکر مي کردم بارون اشک خداست ولي مگه خدا هم گريه مي کنه چرا بايد دل خدا
بگيره!!!! دوست داشتم زير بارون قدم بزنم تا بوي خدا رو حس کنم اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم
تا هر
وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسماني شوم! آسمان که خاکستري مي شد دل منم ابري مي شد
حس ميکردم که آدما دل خدا رو شکستند و يا از ياد خدا غافل شدند همه مي گفتند باران رحمت خداست ولي
حس کودکانه من مي گفت خدا دلش از دست آدما گرفته......
+ نوشته شده در  دوشنبه 17 بهمن1390ساعت 20:7  توسط فرهاد پاکنیا  | 

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟
خدمتکار گفت: ۵٠ سنت

پسر کوچک دستش را در جیبش کرد ، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد . بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به این که تمام میزها پر شده بود و عده‌اى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت : ٣۵ سنت
پسر دوباره سکه‌هایش را شمرد و گفت:

براى من یک بستنى بیاورید.
خدمتکار یک بستنى آورد و صورت‌حساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، گریه‌اش گرفت. پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود !

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 بهمن1390ساعت 19:30  توسط فرهاد پاکنیا  | 

(( افتخاری دیگر برای اصغر فرهادی))یک بار 

دیگر فیلم «جدایی نادر از سیمین» موفق 

شد گوی سبقت را از رقیبان سرسخت 

 خود در گلدن گلوب ربوده و عنوان بهترین 

 فیلم خارجی این مراسم را به خود 

اختصاص دهد.

 

 

jodayie nader az simin 281x300 افتخاری دیگر برای اصغر فرهادی/«جدایی نادر از سیمین» برنده جشنواره فیلم سیدنی شد 

پیام تبریک بازیگران سینما به موفقیت 

«جدایی نادر از سیمین»

 


انجمن بازیگران سینمای ایران در پیامی موفقیت فیلم «جدایی نادر از سیمین» به کارگردانی اصغر فرهادی در جوایز گلدن گلوب 2012 را تبریک گفت.   

 انجمن بازیگران سینمای ایران به قلم داود رشیدی، رئیس شورای مرکزی انجمن آمده است: «توانمندی بی‌بدیل هنر شکوهمند سینمای کشور بزرگمان دوباره در پهنای گسترده گیتی افتخاری نوین آفرید، اقتدار فرهنگ و هنر ملی ایران زمین را به جهانیان اثبات و یک بار دیگر فیلم «جدایی نادر از سیمین» موفق شد گوی سبقت را از رقیبان سرسخت خود در گلدن گلوب ربوده و عنوان بهترین فیلم خارجی این مراسم را به خود اختصاص دهد.
 
انجمن بازیگران سینمای ایران این پیروزی ارزشمند را به آقای اصغر فرهادی، گروه بازیگران پرتوان فیلم، خانواده بزرگ سینمای کشورمان و هموطنان هنردوست تبریک عرض کرده. آرزومندیم که شاهد فتح رفیع‌ترین قله‌های افتخارات هنری توسط این فیلم و شکوه و سربلندی روزافزون سینما و فرهنگ کشورمان در آینده‌ای نزدیک باشیم.»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 دی1390ساعت 18:46  توسط فرهاد پاکنیا  | 

این وبلاگ ناچیز دیوان من است.

                                        محصول خیالات پریشان من است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی1390ساعت 12:29  توسط فرهاد پاکنیا  | 

   

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

 

قلب

قلب

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی1390ساعت 12:16  توسط فرهاد پاکنیا  | 

چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان 

دوره ارزانیست ... شرف اینجا ارزان ... تن عریان ارزان ... آبرو قیمت یک تکه نان ... و دروغ از همه چیز ارزانتر ... و چه تخفیفی خوردست ، قیمت هر انسان!! 

دوستها ارزان

سینما ارزان

پارکها ارزان

کوها ارزان

حسها ارزان

چه کسی می گویدگرانی اینجاس؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دوره ارزانیست . چه شرافت ارزان

تن عریان ارزان . و دروغ از همه چیز ارزان تر

آبرو قیمت یک تکه نان

و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان

حسها ارزان  

پسران ارزان

دختران ارزان

همه چیز ارزان است 

سینما ارزان

حسها ارزان

من ارزانم

واقعا تو چرا ارزانی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی1390ساعت 12:3  توسط فرهاد پاکنیا  | 

تله فیلم بلند "میعادگاه" در خرم آباد کلید خورد  

تله فیلم بلند "میعادگاه" محصول مشترک صدا و سیمای مرکز لرستان و سازمان بنیاد شهید و امور ایثارگران استان به نویسندگی فرهاد پاکنیا با حضور مسئولان صدا و سیما و بنیاد شهید و جمعی دیگر از مسئولان استان در محل تپه شهدای خرم آباد کلید خورد.
 


به گزارش پايگاه اطلاع رساني قربانيان سلاح هاي شيميايي ، مدیرکل صدا و سیمای مرکز لرستان ظهر شنبه در حاشیه این مراسم با اشاره به رویکرد برنامه ریزی شده و ویژه صدا و سیمای لرستان برای تولید فیلم و سریال، اظهار داشت: در یکی دو سال اخیر چندین فیلم و سریال و مستند تولیدی مرکز لرستان در شبکه های مختلف سراسری سیما و دیگر شبکه های استانی کشور پخش شده است.

وی افزود: موضوع فرهنگ ایثار و شهادت و سابقه آن در استان لرستان از رویکرد اصلی این تولیدات است به طوری که مستندهایی چون "لرستان در جنگ" و "لرستان در انقلاب" که پیش از این تولید شده بود نیز در همین ردیف قرار می گیرد.

رجایی رئیس سازمان بنیاد شهید و امور ایثار گران استان لرستان نیز در این مراسم با اشاره به رشادتهای رزمندگان و شهدای لرستان در سالهای دفاع مقدس تاکید کرد: به نظر می رسد برای معرفی شایسته این همه فداکاری و سابقه درخشان این استان در آن سالها نیازمند کار بیشتر هستیم که تولید چنین فیلمهایی با شرکت دستگاه های مرتبط مثل صدا و سیما ما را در این مسیر به این هدف نزدیک می کند.

میعادگاه روایت متفاوت سالهای دفاع مقدس از زبان یک جانباز شیمیایی است که با فراز و فرودهایی جذاب همراه است.

این تله فیلم را فرهاد پاکنیا تهیه و حسین سپهوند کارگردانی می کند

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 دی1390ساعت 18:50  توسط فرهاد پاکنیا  | 

 

             شب یلدا مبارک...

این شعروامشب

با تمام وجود تقدیم می کنم به توعزیزم که از من فاصله داری

سر  دفتر  جاودانگي عشق  است   

  معناي سلوك و بندگي عشق است 

 

   هر كس به هواي عشق بيدار است  

معناي تمام  زندگي  عشق  است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 17:28  توسط فرهاد پاکنیا  | 

سلام.....
ای قناری های شیرین کار
آسمان شعرتان از نغمه سرشار
ای خروشان موج های مست
آفتاب قصه هاتان گرم

چشمه آوازتان تا جاودان جوشان  

شب یلدا مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 17:14  توسط فرهاد پاکنیا  | 

قیمت عشق

برای خریدعشق هرکس هرچه داشت آورد، دیوانه هیچ نداشت 

گریست

گمان کردندچون هیج نداردمی گریداماهیچکس ندانست قیمت 

عشق اشک است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 17:4  توسط فرهاد پاکنیا  | 

یک شب وقتی که هوا بارونی بود و مدام تو آسمون قشنگ خدا بارون 

 می بارید از خانه بیرون رفتم بی آنکه بدانم کجا می روم بی انگیزه مسیری 

 را انتخاب کردم وبه راه خود ادامه دادم که نا گهان متوجه شدم در خیابان در 

  کنار خیابان در آن هوای بارانی مردی تنها نشسته ود ر نز دیگیش آتشی 

 روشن کرده ودر حال خودش بود من نز دیکش رفتم چنان در حس خود بود

که متوجه من نشد با صدای خیلی آهسته رو به آسمان کرد و می گفت 

 ؟ای آتش بیشتر شو بیشتر بیشتر و من را با خودت به پیش خدا ببر من 

وقتی این حر فها رو شنیدم احساس کردم آن مرد شاید دیوانه است که 

اینکونه حر ف می زند .... نزدیکتر رفتم و او بازهم متوجه من نشد.  

داشت حر فهای عر فانی می زد می گفت ای خدا من الان می دانم هیچ 

کس جز تو حرف دل من رو نمی  شنود و من در این سر مای سوزان با تو 

دارم در د دل می کنم من بیشتر تحت تا ثیر حر فهای آن مرد مسکین قرار 

گر فتم انقدر زیبا حرف می زد که در آن سرما من هم انجا نشستم توی 

 حر فهایش متوجه شدم که در مورد مر گ در ویشها داشت با خدا درد دل 

می کرد او می گفت اگر درویشی بمیرد مراسم عزایش پیش خدا خیلی 

خیلی گرم است هر کسی نمی توانست اینگون حرف بزند من  از اینکه به 

او گفتم دیوانه خیلی ناراحت بودم دوباره ان مرد به آتش خیره شد و

می گفت روشن تر شو بیشتر تر روشن شو و من را ببر پیش خدا .....

یک دفعه متوجه من شد بلند شد ومن را درآ ِغوش گرفت چنان با من احوال 

 پرسی می کرد که آنکار چندین سال است که مرا می شناسدبه من گفت 

 فدای قدو بالایت چرا در این سرما وسوزان بیرون امدی اینجا چکار 

می کنی  مشکلی برایت پیش امده.

ومن را دعوت کرد که جلوتر بیایم و نزدیک آتش بشم و لبخندی زد وبه من 

گفت آنکار تو از من دیوانه تری که در این سرما خانه ات را رها کردی و در 

اینجا هستی  بعد روبه من کرد وگفت برو ...

من را رها کن با حال و پریشانی خودم باشم تا شاید سر در بیارم از کار و 

بار خودم بهش گفتم ای مرد مسکین من اولش فکر کردم شاید دیوانه 

هستی که آینکونه با خدا حرف می زنی حالا فهمیدم که تو  چقدرعاشق 

 پاکی برای  خدا هستی ... تو شاید در ظاهر دیوانه باشی ولی من فهمیدم  

کسانی؟ که فکر می کنند تو دیوانه هستی اشتباه می کنن چون آنها در ظاهر عاقل هستن...  ولی در باطن دیوانه هستن...

بر گرفته از شعر ((آقای نادری))

سا عقه شوی ده حونه زم ودر 

لیوی دیم تشی گورو کلیز

هه می کوت تشم بلیز تشم بلیز

بو بلیز تا وات بیام تا ته خدا

تا بهونم مویه ای تا ته خدا

جاش دونم ها کجا نی می زنه

کس چی مه نونه خدا کی میزنه

کس چی مه نونه خدا کی میزنه.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 17:3  توسط فرهاد پاکنیا  | 

              عشق رنگ خداست ای باران !                        عاشقی کیمیاست ای باران!

من غریبم؟ غریبه ای تنها                               درد من بی دواست ای باران!

گرچه در خود شکسته ام اما                        گریه ام بی صداست ای باران!

یک نفر باز هم صدایم کرد                           این صدا چه آشناست ای باران !

من و تو رهسپار دریاییم                                عاشقی سهم ماست ای باران!

دل من باز بهانه گرفت                                 شانهایت کجاست ای باران!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 16:56  توسط فرهاد پاکنیا  | 

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد

که در این لحظه چه می کشم؟؟

چه حالی دارم؟؟

چقدر زنده نبودن خوب است، خوب خوب خوب ...!!

+خدایا...از دور برایت مینویسم حال همه ی ما خوب است...

ولی...

تو باور نکن

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 13:12  توسط فرهاد پاکنیا  | 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1390ساعت 20:47  توسط فرهاد پاکنیا  | 

مراحل ضبط و تدوین کلیپ زیارت به پایان رسید 

ضبط و تدوین کلیپ (زیارت) برای سومین جشنواره نماهنگ رضوی به پایان رسید

به گزارش روابط عمومی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی شهرستان خرم آباد کلیپ زیارت به نویسندگی سید غلام رضا نعمت پور برای سومین جشنواره نماهنگ رضوی نوشته شده، در ضمن کارگردانی این کار را فرهاد پاکنیا به عهده گرفته است. این کلیپ با همکاری شرکت فیلم سازی افلاک فیلم خرم و تهیه کنندگی اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی لرستان تولید گردیده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 مهر1390ساعت 19:21  توسط فرهاد پاکنیا  | 

 فردا 13 مهرماه رقابت 30 نماهنگ در استان لرستان آغاز می شود .

به گزارش روابط عمومی اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی لرستان ، فردا 13 مهرماه سومین جشنواره سراسری نماهنگ رضوی کار خود را با رقابت 30 نماهنگ با موضوع رضوی آغاز می ‌کند .

نماهنگهای راه یافته به جشنواره عبارتند از : نماهنگ امام رضا و جانبازان – سید سعید صدر زاده، نماهنگ مسافر غریب – جعفر صیادی، نماهنگ ضامن آهوی دل – مجتبی شاهرخی فرد، نماهنگ آوازها و نقاره ها – سعید دمیرچلو، نماهنگ اسرار ازل – علی مهام، نماهنگ پای عشق – محمد صادق برزگری، نماهنگ همیشه درخشان – هانی فتاحی، نماهنگ زائر – کوروش برزگر، نماهنگ پرواز – سیدمیلاد میردامادی،  نماهنگ رضا رضا – میثم افشارزاده، نماهنگ تارو پود – فرهاد پاک نیا ، نماهنگ ضریح عشق – سما قنبر زاده، نماهنگ گنبد طلا- مرجان خرسند، نماهنگ نجوا – نازنین فقیهی، نماهنگ پنجره ملکوت – غلام رضا تروان، نماهنگ  آغاز فصل یاس ها- سعید نجاتی، نماهنگ زیارت – فرهاد پاک نیا، نماهنگ هدیه – علی مهام ، نماهنگ پهلوان آسمانی- سید سعید صدر زاده، نماهنگ شیفتگان حرم – عباس مهاجران ، نماهنگ نجوای جاودان- مهدی شاه محمدی، نماهنگ همه اشک های پدرم – سعید همتی وند، نماهنگ میشه ضامنم بشی – جواد توکلی، نماهنگ آمین – ناصر ناصر پور ، نماهنگ سیاه مشق – علی مهام، نماهنگ مسافر –سعید نجاتی، نماهنگ جلوه های مشهد الرضا – علیرضا فتحی نجفی، نماهنگ  چاه – محسن آزادی، نماهنگ بوی بهشت – نوید رنجبر اسکندانی، نماهنگ  مسافر غریب – شمس الدین آروند، نماهنگ درگاه گشایش – علیرضا فتحی نجفی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 مهر1390ساعت 18:38  توسط فرهاد پاکنیا  |