تبليغاتX
تو یه تعریف زلالی مث دریا...

تو یه تعریف زلالی مث دریا...

آشنایی با هنرمندان و هنردوستان

HOMEPAGE

E-MAIL

علی همراه فرشته به دنبال نشونه های از پدرش با حاج مصطفی از همرزمان پدرش اشنا می شود 

حاج مصطفی در واپسین روز های زندگیش در مورد ایثار و گذشت  پدر علی  در شب  قبل از عملیات

 موضوعی رو تعریف می کند که علی  تصمیم می گیرد همرا فرشته این موضوع رو به یه فیلم مستند  تبدیل کند

و فیلم را به جشنواره دفاع مقدس بفرستد  .....

 

پیش تولید فیلم داستانی میعادگاه به پایان رسید .  

 

این فیلم به نویسندگی فرهادپا کنیاو باز نویسی هادی 

سعادتی کاری است مشترک از صدا وسیمای مر کز 

لرستان و سارمان بنیاد شهید و امور ایثار گران استان 

لرستان در حال تولید می باشد .

دیگر عوامل این فیلم:

تهیه کننده و مجری طرح:فرهاد پاکنیا

کارگردان : حسین سپهوند

دستیار اول کار گردان و برنامه ریز:امین مرادی

مدیر تولید:امین جواد آبادی

تصویر بردار :سعید رشنوییان

صدا بردار:امیر عباس امیری 

مدیر تدرکات:رحم خدا پور رحیم

بازیگران:امین مرادی.فائزه خونساری.پژمان باقری.اضغر صالح گوتاهی.رحم خدا پور رحیم

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه 1 آبان1388ساعت 18:20 توسط فرهاد پاکنیا |

 

پیش تولید فیلم داستانی میعادگاه شروع 

شد :

 

این فیلم به نویسندگی و تهیه کنندگی فرهاد پاکنیا  در 

چهار استان  برای صدا وسیمای مر کز لرستان و 

 

 سازمان بنیاد شهید وامور ایثارگران استان تهیه وتولید  

 می شود

+ نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 20:18 توسط فرهاد پاکنیا |

انسانهای بزرگ بر این باورند  هیچ بن بستی وجود ندارد 

 انان اعتقاد دارن برای کارهایشان یا راهی 

خواهند یافت .یا راهی خواهند ساخت

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 11:55 توسط فرهاد پاکنیا |

دوستان عزیز خواهشمندم 

 در این شبهای عزیز در  

 یارب 

 یاربهایتان مرا هم دریابیت .

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 19:14 توسط فرهاد پاکنیا |

بیش از 1135 سال (شمسی) و 8 ماه و 9 روز و 13 ساعت و 44 دقیقه و 35 ثانیه است کسی منتظر 313 مرد است و زمان 35836695875.890 همچنان در گذر است ، آه... مرد شدن چقدر زمان میخواهد....

+ نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 18:55 توسط فرهاد پاکنیا |

بایدکه مهربان بود


بایدکه عشق ورزید


زیراکه زنده ماندن 


هرلحظه احتمالیست ....

+ نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388ساعت 19:12 توسط فرهاد پاکنیا |

عشق رنگ خداست ای باران ! عاشقی کیمیاست ای باران!

من غریبم؟ غریبه ای تنها درد من بی دواست ای باران!

گرچه در خود شکسته ام اما گریه ام بی صداست ای باران!

یک نفر باز هم صدایم کرد این صدا چه آشناست ای باران !

من و تو رهسپار دریاییم عاشقی سهم ماست ای باران!

دل من باز بهانه گرفت شانهایت کجاست ای باران!

+ نوشته شده در پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 12:6 توسط فرهاد پاکنیا |

17 مرداد و روز خبرنگار خبرنگار یعنی چشم بیدار جامعه که خوشبختانه در شرایط کنونی خیلی از مردم به خبرنگار ،عکاس خبری یا فیلمبردار تبدیل شدن پس 17 مرداد روز تمام مردم ایرانه روز قلم بر دستان همیشه سبز مبارک روز خبرنگار بر خبرنگاران و همكاران سخت گوش و توانمندم مبارک

+ نوشته شده در شنبه 17 مرداد1388ساعت 13:59 توسط فرهاد پاکنیا |

ای  پادشاه خوبان داد از غم تنهای

 

دل بی تو به جان امد وقت است که باز ایی

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 21:25 توسط فرهاد پاکنیا |

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 21:20 توسط فرهاد پاکنیا |

خبر آمد خبری در راه است                                                                       سرخوش آن دل که از آن آگاه است
شاید این  جمعه  بیاید ... شاید
پرده از  چهره گشاید .. . شاید
              دست افشان...پای کوبان می روم
              بر در سلطان خوبان می روم
              می روم بار دگر مستم کند
              بی سر و بی پا و بی دستم کند
می روم کز خویشتن بیرون  شوم
در  پی  لیلا  رخی  مجنون  شوم
هر که نشناسد  ا ما م  خو یش را
بر که  بسپا رد  زما م خو یش را
            با همه لحن و خوش آوایـیم
            در به در کو چه  تنهـــا ییم
            ای دو سه تا کوچه ز ما د ورتر
            نغمــــه  تو از همه پر شـور تر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنـت این قا فله را  کم  کنی
کاش که همسایه  ما می شدی
مــا یه  آ سا یه  ما  می شدی
            هر که به  د ید ار تو نایـل شود
            یک  شبه  حلا ل  مسا ئل  شود
            دوش مرا حال خوشی دست داد
            سینـــه 
 ما را عطشی دست داد
نام تو بردم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نا م تو آرامــه جان من است
نامه ی تو خط اوان من است
            ای نگـهت خآستگـــه آفتــــــاب
            در من ظلمت زده یک شب بتاب
            پرده  براند از ز چشــــــــم ترم
            تا بتوانم به رخت بنگــــــــــرم

ای  نفست  یا ر و مد د کا ر ما
کی  و  کجا  و عد ه  دید ار  ما

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 مرداد1388ساعت 21:15 توسط فرهاد پاکنیا |

مراحل تولید فیلم داستانی میعادگاه شروع شد  

 

این فیلم اوایل شهر یور ماه  در تهران کلید می خورد تا کنون بیشترین لو کیبشنهای این فیلم را 

شناسای ومنتظر مجوز از چند دانشکاه حهت تصویر برداری هستیم .

 

+ نوشته شده در یکشنبه 11 مرداد1388ساعت 19:56 توسط فرهاد پاکنیا |

انتظار 

 

رو صندلی انتظار می شینم. گلهای باغ حسرت رو می چینم. یا مثل سابق میشه برمی گردی. یا نمی 
 
خوام  دیکه هیچ صندلی رو ببینم........

+ نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت 19:34 توسط فرهاد پاکنیا |

پیش تولید فیلم داستانی میعادگاه به پایان رسید

 

مراحله ضبط این فیلم داستانی اواخر 

تیرماه شروع می شود این فیلم حکایت  

  علی دانشجوی ترم اخر سینما است که  

قرار است همراه چند نفر از هکلا سی 

هایش  فیلمی را 

برای پابان نامه خود اماده کنن  این فیلم در  

استانهای تهران -لرستان- اصفهان-خوزستان و کرمانشاه 

ضبط می شود.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 11:30 توسط فرهاد پاکنیا |

ماا یمو نوای بی نوای  

 

بسم الله اگر حریف مایی......

+ نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 20:45 توسط فرهاد پاکنیا |

پرسید: بخاطر کی زنده هستی؟ 

با اینکه دلم میخواست با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو.

بهش گفتم:  به خاطر هیچ کس.

 

پرسید: پس به خاطر چه زنده هستی؟

 

با اینکه دلم فریاد می زد ،به خاطر تو

 

با یک بغض غمگین گفتم:

 

به خاطر هیچ چیز.

 

ازش پرسیدم تو بخاطر چی زنده هستی؟

 

در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود

 

گفت: بخاطر کسی که بخاطر هیچ،زنده است

+ نوشته شده در دوشنبه 1 تیر1388ساعت 19:35 توسط فرهاد پاکنیا |

به تعدادی بازیگر خانم وآقا در سنین 

مختلف  

 برای ساخت فیلم  داستانی و 

تعدادی طراح صحنه در 

شهرستانهای 

 

 تهران. لرستان .اصفهان.اهواز.کرمانشاه. نیازمندیم .

۰۹۳۵۹۳۷۴۰۳۳

+ نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 18:49 توسط فرهاد پاکنیا |

 

غصه نخورمسافر


       اینجا ما هم غریبیم
ازدیدن نورماه
      یه عمره بی نصیبیم
فرقی نداره بی تو
      بهارمون باپاییز
نمی بینی که شعرام
     همه شدند غم انگیز؟
غصه نخورمسافر
     فدای قلب تنگت
فدای برق ناز
    اون چشمای قشنگت...
غصه نخورمسافر
    تلخ هوای دوری
من که این رو می دونم
    که توچقدر صبوری
غصه نخورمسافر
    بازهم میای به زودی
ما رو بگو چه کردیم
    از وقتی تو نبودی
غصه نخورمسافر
    غصه اثر نداره
از دل تو می دونم
    هیچکی خبرنداره
غصه نخورمسافر
    رفتیم تو ماه خرداد
فصل ها كه تموم شن
    توبرمی گردی لبخند
غصه نخورمسافر
    همیشه اینجوری نیست
همیشه که عزیزم
    راهت به این دوری نیست
غصه نخورمسافر
    تولد دوباره
غصه نخورمسافر
    غصه نخور مگه تو
    کنار خدا نیستی؟؟؟
من چشم به راهت می مونم
    ببین تو تنها نیستی!
غصه نخورمسافر
   غصه کار گل ها نیست
سفر یه امتحانه
   به جون تو بلا نیست
غصه نخور مسافر
   تو خود آسمونی
در آرزوی روزی
    که بیای و بمونی...!!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 25 خرداد1388ساعت 12:49 توسط فرهاد پاکنیا |

وقتی آدم  بدونه داره به کسی وابسته می شه
 
و اون کس ممکنه هر لحظه ازش خداحافظی کنه خیلی سخته
 
شاید  براش دور شدن خیلی سخت باشه ولی مجبوره
 
ای خدا
 
خوشحالم درد دلم رو می فهمی
 
امروز چقدر صدات کردم
 
احتمالا از دستم خسته شدی
 
ولی خودت می دونی که من به جز تو کسی رو ندارم
 
دوباره اشکام بی حیا شدن
 
داره سرازیر می شه
 
بابا این اشکها خجالت نمی کشن
 
ولی خدا
 
ببین به کجا رسیدن که خجالتم حالیشون نمی شه
 
خدا یه چیزی بگم ............... میخوام در گوشت بگم .
 
                                                  
 خیلی خسته ام 

+ نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 15:28 توسط فرهاد پاکنیا |

 

 

 

روی هر پله ای که باشی خدا یه پله 

 

از تو بالا تر

 

 

نه به خاطر اینکه خداست

 

فقط به خاطر اینکه دستت و بگیره

 

+ نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 19:2 توسط فرهاد پاکنیا |

سادگی قلبم را
        به حرمت عشق ببخش
ببخش که برای رفتنت
        آش پشت پا درست نکردم
یادم نمی رود لحظه ای که گفتی:
                      آب پشت سرم نریز
شکایتی نیست
 قرض هایت زیاد شده
                    مهر اعتبارت رنگی ندارد
برگرد
          برگرد قرض های دلم را بده
                                               و برو

+ نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 18:53 توسط فرهاد پاکنیا |

چه زیبا بود وقتی ...

شاید آن روز که سهراب نوشت :

                                       تا شقایق هست زندگی باید کرد.          

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت.

باید اینجور نوشت :

                      هر گلی هم باشی ؛ چه گل پیچک و یاس ؛ زندگی اجبار است

+ نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 18:39 توسط فرهاد پاکنیا |

 

 

                تلنگر

«ماشا الیلیکینا» نام مشهوری در روسیه و مناطق روسی*زبان است. او حدود 2 سال پیش به عنوان یک هنرپیشه جذاب و یک مدل زیبا مطرح بود و شهرت و محبوبیتش با اوج گرفتن «گروه رقص و موسیقی فابریک» در روسیه، به بالاترین حد رسید.             

                     

     ماشا الیلیکینا در جمع اعضای گروه موسیقی فابریکا

ماشا الیلیکینا، ستاره سابق سینما، رقص و موسیقی، اینک حجاب اسلامی در بر دارد و به تدریس در مدارس مشغول است. وی می*گوید از جلوه*های کاذب سابق متنفر است و اکنون احساس خوشبختی می*کند.

آنچه در پی می*آید مصاحبه سایت روسی Islam.ru با این هنرمند مسلمان شده است:


 

            

• چطور شد که تمام موفقیت*ها و درخشش*های خود روی صحنه را زیر پا گذاشتی و به اسلام گرویدی؟
ماشا: من به لطف خداوند به سوی او گام برداشتم. این اراده خدا بود.

• در زمانی که یک خواننده بودی آیا فکر می*کردی که روزی اسلام بیاوری، روزه بگیری و به حج بروی؟
ماشا: نه؛ حتی به ذهنم خطور هم نمی*کرد که روزی به حج بروم و از بهترین و گواراترین آب، یعنی آب زمزم بنوشم.

• آیا راهی که برای مسلمان*شدن طی کردی، مسیری طولانی بود؟
ماشا: من دو سال است که مسلمان شده*ام. یک روز مطلع شدم که یکی از نزدیکترین دوستانم بر اثر یک حادثه در شهری دیگر به حالت کما رفته است. من نمی*دانستم که چطور می*توانم به او کمک کنم. آن روز برای اولین بار نماز خواندم و دست به دعا برداشتم و از خدای بزرگ کمک خواستم.
روز بعد همان دوستم با من تماس گرفت و گفت: «در آن حالات بیهوشی من تو را می*دیدم و تو خیلی زیاد به من کمک کردی!»، من در آن لحظه بسیار گریستم؛ زیرا برای اولین بار در زندگی*ام بود که چیزی از خدا می*خواستم.

• در حال حاضر به چه کاری مشغولی؟
ماشا: من پنج زبان اروپایی بلد هستم و در حال حاضر در مدرسه و دانشگاه تدریس می*کنم. ضمناً برخی از نت*های مجاز شرعی را نیز می*نویسم.

• آیا موسیقی هم گوش می*دهی؟
ماشا: بله؛ آثار «گروه ریحان»، «گروه سامی یوسف» و «گروه کت استیونس» ( که پس از اسلام آوردن نام خود را «یوسف اسلام» گذاشت) را گوش می*کنم.

• آیا چیزی از قرآن هم آموخته*ای؟ آیا آمادگی داری که زبان عربی را هم به آن پنج زبان اروپایی اضافه کنی؟
ماشا: در ابتدا فکر می*کردم که آموختن زبان عربی مشکل باشد. اما آن را شروع کرده*ام و خیلی هم آن را دوست دارم و فکر می*کنم کلیدی برای فهم دانش برتر باشد.

• چرا گرایش به اسلام نسبت به ادیان دیگر بیشتر است؟ و چرا بیشتر کسانی که به اسلام می*گروند از بین هنرمندان و فعالان در کنسرت و موسیقی هستند؟

ماشا: اسلام نسبت به ادیان دیگر، محکمترین اساس را دارد. تمام قواعد اسلام در زندگی کاربرد دارند. راه اسلام سعادت*بخش است. 

                                                

• از اینکه مسلمان شده*ای چه احسای داری؟ ماشا: احساس خوشبختی. امروز من این فرصت را دارم که مقایسه کنم قبلاً چه بودم و حالا چه هستم. من اکنون با حیات واقعی آشنا شده*ام، پس خوشبختم.

• و چه تفاوتی با قبل داری؟
ماشا: ایمان به خدا زندگی مرا متحول کرد. میل به عبادت خداوند در فطرت و وجود همه انسان*ها نهاده شده است. من اطمینان دارم که خداوند به ما تفکر و تعقل نداده است تا بیاییم، زندگی کنیم، بخوریم، بخوابیم و بمیریم. خدا به ما فرصت زندگی کردن داده است تا به او برسیم.

• آیا گاهی به موفقیت*ها و درآمد سابق خود فکر نمی*کنی؟ حسرت آن دوران را نمی*خوری؟!
ماشا: آن جلوه*ها، پس از مسلمان شدن، برایم بی*ارزش و منفور هستند.

• از اینکه آشکارا خود را مسلمان معرفی می*کنی هراس نداری؟
ماشا: نه نمی*ترسم. برعکس، تکلیف و وظیفه خود می*دانم که دیگران را از راه گمراهی بازدارم و به عنوان الگویی برای آنها باشم.

• از اینکه عکس*های سابقت در اینترنت هست ناراحت نیستی؟

ماشا: من خودم دوست ندارم به این عکس*ها نگاه کنم. اما اشکال ندارد که مردم آنها را ببینند تا برایشان عبرت شود و بدانند که انسان می*تواند تولد دیگری داشته باشد و از نو به دنیا بیاید. انسان می*تواند توبه کند و با انجام کارهای خوب، تمام سیاهی*های گذشته*اش را پاک کند، ان شاء الله.

                               

• اینک چه چیزی از «اسلام» می*توانی به دیگران بگویی؟
ماشا: اسلام می*گوید: «اگر نمی*توانی راجع به خدا بیندیشی حداقل سعی کن از قید خودت رهایی یابی و پلیدی*های نفست را مهار کنی؛ رذایلی مانند خودپسندی، تکبر، حسد، ظلم، دروغ، خودستایی و خودنمایی». اگر کسی می*خواهد به سوی اسلام گام بردارد فقط باید اندیشه کند و از فطرت خود مدد بگیرد.

• چه پیامی برای مسلمانان داری؟
ماشا: آرزو می*کنم که کارهای نیک و عبادات برادران و خواهران دینی من مورد قبول خداوند متعال قرار بگیرد و رحمت خدا بر خانه*های آنان ببارد.

• و برای غیر مسلمانان؟
ماشا: امیدوارم کسانی که هنوز به دین اسلام مشرف نشده*اند لحظه*ای به خود بیایند و فارغ از انبوه اطلاعات پوچ و بیهوده*ای که چشم و گوش مردم این عصر را فرا گرفته است کمی اندیشه کنند.

+ نوشته شده در یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 11:20 توسط فرهاد پاکنیا |

درباره من : نمیدونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیمو نمیدونم چرا قسمت می کنم روز های خوب زندگیمو چرا اول قصه همه دوستم می دارن وسط قصه می شه سر به سر من می ذارن تا می خواد قصه تموم شه............ همه تنهام می ذارن میتونم مثل همه یه عاشق بادی بسازم تا با یک نیش زبون..... بترکه و خراب بشه تا بیان جمش کنن حباب دل سراب بشه.... می تونم بازی کنم با عشق واحساس کسی می تونم درست کنم ترس دل ودلواپسی می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم می تونم پشت دلها قایم بشم........... کمین کنم ولی با این همه حرفها باز منم مثل اونام یه دروغ گو می شم..... همیشه ورد زبونام یه نفر پیدا بشه به من بگه چکار کنم با چه تیری اونی که دوستش دارم شکار کنم من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره توی دنیا، اصلاً عاشق واقعی وجود داره.....؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 13:8 توسط فرهاد پاکنیا |

پاي خود را مي گذارم در حرم                        
            از دلم پر مي کشد اندوه و غم
با کبوترهاي گنبد مي روم                       
                         توي خال آسمان گم مي شوم
شاپرکها، تشنه ديدار نور                      
                               شادمان سر مي رسند از راه دور

چشم خود را در حرم وا مي کنند                                 
                       شمع را يکباره پيدا مي کنند
                                                          شمع جمع شاپرکهايي رضا                                                           
                        اي کليد ساده مشکل گشا                     
آن گل زيبا گل خوشبو تويي                  
                           اي رضا جان ضامن آهو تويي

   با نگاهت چون کبوتر کن، مرا                  
                    تا بگيرم اوج، خوشحال و رها
مي شوم من روز و شب همسايه ات
                                  مي شود چتر دو بالم سايه ات


+ نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 17:6 توسط فرهاد پاکنیا |

(روز تولد حضرت زینب )

و

*****روز پرستار مبارک ******

*****روز پرستار مبارک *****

*****روز پرستار مبارک *****

*****روز پرستار مبارک *****

*****روز پرستار مبارک *****

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388ساعت 18:37 توسط فرهاد پاکنیا |

وای به حال فرهاد که دیگر نانوا هم ( جوش ) شیرین می زند .

+ نوشته شده در یکشنبه 6 اردیبهشت1388ساعت 11:35 توسط فرهاد پاکنیا |

مهربانی را اگر قسمت کنیم من یقین دارم به ما هم میرسد

 

آدمی گر ایستد بر بام عشق دستهایش تا  خدا هم میرسد

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 10:50 توسط فرهاد پاکنیا |

11

+ نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 10:6 توسط فرهاد پاکنیا |

22

+ نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388ساعت 10:5 توسط فرهاد پاکنیا |